خاطرات من در دی ماه سال نود و یک (2)
عاشق عکس انداختنم و تا دوربین و می بینم حتما باید یه فیگوری بیام دیگه تا مامانی می گه بردیا بریم حمام؟ سریع خودم می رم در حمام و باز می کنم و میرم تو... اینجا مامانی یه لحظه رفته بود حوله ی من و بیاره که اومد دید من خودم آب و باز کردم و مشغولم اینم عکسم توی حمام و در حال آب بازی و شيطنت وقتی که پشت سر مهمون گریه می کنم و بابایی مجبوره یه پتوی گرم بندازه دورم و من و تا جلوی در ببره که مهمونا رو بدرقه کنم صبح های زود خودم واسه رفتن به مهد کودک بیدار می شم و سرحالم. اما اینجا وقتی مامانی میاد کاپشن و شال و کلاهم و تنم کنه می بینه که خوابم برده اینم یه صبح دیگه ق...
نویسنده :
خاطره مامان بردیا
13:19





