سید بردیاسید بردیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

کوچولوی خوش اخلاق مامانی و بابایی

خاطرات من در دی ماه سال نود و یک (2)

عاشق عکس انداختنم و تا دوربین و می بینم حتما باید یه فیگوری بیام دیگه  تا مامانی می گه بردیا بریم حمام؟ سریع خودم می رم در حمام و باز می کنم و میرم تو... اینجا مامانی یه لحظه رفته بود حوله ی من و بیاره که اومد دید من خودم آب و باز کردم و مشغولم اینم عکسم توی حمام و در حال آب بازی و شيطنت  وقتی که پشت سر مهمون گریه می کنم و بابایی مجبوره یه پتوی گرم بندازه دورم و من و تا جلوی در ببره که مهمونا رو بدرقه کنم  صبح های زود خودم واسه رفتن به مهد کودک بیدار می شم و سرحالم. اما اینجا وقتی مامانی میاد کاپشن و شال و کلاهم و تنم کنه می بینه که خوابم برده  اینم یه صبح دیگه ق...
28 دی 1391

برنامه های غذایی

امروز داشتم توی سایتمون می گشتم که چشمم خورد به تاپیک « غذای کمکی نی نی های اسفند 89 و فروردین 90 »   جایی که من و دوستانم در مورد تغذیه نی نی هامون و این که چه چیزایی بهشون بدیم و چه چیزایی بهشون ندیم با همدیگه صحبت می کردیم و برنامه های غذایی و گاهی عکس غذاها رو می ذاشتیم و به هم دیگه ایده می دادیم....  دیدم بد نیست چند سری از برنامه های غذائی بردیا رو بزارم تا وقتی بزرگ شد ببینه مامانش چه چیزایی رو بهش می داده. همش هم سر ساعت و منظم...  البته از وقتی سر کار می رم دیگه وقت نمی کنم تایم ها و غذاهاشو دقیق یادداشت کنم. چون صبحانه و میان وعده اول و ناهارش که توی مهد کودکه. اما زمانی که خونه ام حسابی به خورد...
19 دی 1391

خاطرات من در دی ماه سال نود و یک (1)

یاد گرفتم که خودم  در یخجال و باز کنم  بعدش یه راست می رم سراغ دستکاری دکمه هاش و از صداش خیلی خوشم میاد  بعضی وقتا حسابی آقا می شینم و tv نگاه می کنم بعضی وقتا هم کاری به چیدمان کوسن ها ندارم یکی رو بر می دارم و می رم میشینم و دوباره اون یکی رو می ذارم سر جاش  وقتی مامانی از دستم حسابی شاکی می شه منو توی تختم زندانی می کنه. اما بازم فایده ای نداره. از اونجا هر چی دم دستم باشه رو پرت می کنم پائین روتختی رو به هم می ریزم و حسابی آتیش می سوزونم بعدشم این مدلی سعی می کنم بیام پایین که چون محافظ های تختم بالاس موفق نمی شم و با گریه از مامان می خوام منو نجات بده&nbs...
15 دی 1391

بردیا هر روز شیطون تر از دیروز...

خوب بالاخره من اومدم ... فکر نکنید این مامانی من وقت نمی زاره تا وبلاگ من و به روز کنه ها. اتفاقا همش دوربین دستشه و تند تند داره از من عکس می گیره واسه وبلاگم . اما من اصلا فرصت نمی دم که  مامانی پشت سیستم بشینه. به خاطر همین تازگیا وبلاگم یه کم دیر به دیر به روز می شه. فکر کنم لازم به گفتن نباشه که بنده شدیداً شیطون شدم. هر شیطنتی که فکرش و بکنید بلدم. بعضی وقتا مامانی واقعا از دستم کم میاره و در مونده می شه و چنان می زنه زیر گریه که خودم دلم براش می سوزه و با خودم تصمیم می گیرم دیگه از این به بعد پسر خوبی می شم. اما نمی دونم چرا نمی شه!!!   یعنی مامان و بابام خودشون شیطونی نمی کردن و گریه مامان و باباهاشون و در ن...
6 دی 1391
1